( به نام داور بر حق)
با((بهار)) سبزه ها در اوج سرورند و آسمان غرق باران سکوت.........
ولی تو با ((بهار ))در اوج شکستی.......
دیوانه ی ((بهار)) ندیده.......
سلام!
بالاخره شاهنامه فردوسی به آخر رسید و باید بگم که آخرش خوشه
.......امروز تموم شد بالاخره بعد از یه خستگی نفس گیر و از همه مهمتر تکراری بالاخره تموم شد
.......وای که چقده از تکرار بدم میاد
....صبح موبایل را کوک کنی که بعدشم خودت پانشی و یه مهربون بیدارت کنه که بابا پاشو بچه مگه تو درس نداری؟
بعدشم پاشی و با یه عالم خستگی واضطراب درس بخونی بعدشم صبح که وقتی سگ هم بزنی از خونه بیرون نمی یاد از خونه درآیی که به مینی های دانشگاه برسی
...........بماند خلاصه این ترم هم بعد این همه تکاپو تموم شد
............خودمونیم به رو خورم نمی یارم اما بدفرمی خسته شدم هاااااااااا
............تازه خیلی هم عوض شدم
.....یه احساسی تو من شکسته و مرده که نمی خوام بهتون بگم اما جاش یه احساس غوشملی دیگه اومده که خیلی هم چاکرشم
..........عوض شدم...خیلی.......اصلا شاید شدم بهاربرفی؟؟؟؟
....
نمی دونم شایدم یخی....یا شاید سنگی
........اما گاهی دلم برا دلتنگی هام هم تنگ می شه هم می سوزه
...........
بچه ها همتون واسه گرفتن نمره هام دعا کنین
.....دوسمتون دالم
.........
مثل قدم زدن من رو برف ها...... مثل بی جوابی های تو به محبت.....مثل تمام خاطره های خوب گذشته......مثل من.....مثل تو........
مثل تیف تیف برف ها.....مثل جاده ی خلوت دم صبح......مثل فریاد پارویی تو اول صبح.... مثل من، مثل تو........
مثل شدن های گذشته.....مثل نشد های نیامده..... مثل دیروز بودن...مثل امروز برفی.....مثل فردای غمگین.....و مثل من.....مثل تو......م
مثل تمام خنده های دیروز مثل اشک های امروز مثل نبود های فردا.....و باز هم مثل من......مثل من............
((چقدر دلتنگم به یاد بودهای پر خاطره))....
پ.ن.۱) خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز....چگونه مردن را خود خواهم آموخت....
